غزل طنین

غزل

نت به نت را روی هم چید و طنین را آفرید

خنده کرد و خنده‌های مرمرین را آفرید

 

واژه‌ای اصلا نبود اما برایت واژه ساخت

چشم زیبای تو را دید آفرین را آفرید

 

در فضای خالی این کهشکشان سوت و کور

خانه‌ات را ساخت این‌گونه زمین را آفرید

 

می‌پرستیدند مردم، هر بتی مثل تو بو‌د

تو رقیبش می‌شدی این شد که دین را آفرید

 

و … خدا از دوری تو خسته شد شعری نوشت

شب شد و باران گرفت و نیکوتین را آفرید

 

شعر را می‌خواست بفرستد برای تو، شبی

پس، گرفت او دست من را و همین را آفرید

 

— بهزاد رحیمی

ترانه کافه خاطرات

ترانه کافه خاطرات با صدای آسو منتشر شد

 

متن ترانه:

نشستم توی کافه‌ی خاطرات

تو نیستی، ولی زل زدم تــو چشات

نشستی چشامو رصد می‌کنی

به سختی تو اشکاتو سد می‌کنی

غرورت نمیذاره عاشق بشی

بگو کی میخوای از غرور خسته‌شی

تو نیستی و سرد میشه این قهوه هم

از این کافه تنهایی باید برم

تو عاشق می‌کنی شهرو

مث بارون پاییزی

غمامو از تو می‌گیرم

چقد خوبه غم انگیزی

یه حس خوب ازت ساختم

محاله بی تو این دنیا

مرورت می‌کنم هر شب

توی رویاتم این روزا

چقد سخته این انتظار عبث

به تو فکـــر کردن توی هر نفس

زمین و زمانو به هم دووووختن

توی خاطره روز و شب سوختن

هنوزم میبینم بهم زل زدی

بذار باورم شه که تو اومدی

سکوتت منو میکشه واقعا

حواسم به توئه یه حرفی بزن

 

 

ترانه آدم منطقی ۲

#ترانه

همیشه با تو، من رو راست بودم

تو بودی همدم شادی و دردم

بجز اشکای تنهایی یک مرد

ازت چیزی رو من پنهون نکردم

#بهزاد_رحیمی