شعر سپید – دریازده

شعر سپید:

—————

به گذشته فکر می‌کنم

بچه لاک‌پشت‌ها را

روی قایق‌های کوچک چوبی می‌گذاشتیم

و در آب رها می‌کردیم

به گذشته فکر می‌کنم و دریازده می‌شوم

 

فرمانده‌های جنگ

اگر به گذشته فکر می‌کردند

هرشب

تیر باران می‌شدند

 

#بهزاد_رحیمی

شعر – مزرعه ذرت توی اتاق

 

مثل چند شب گذشته

پدر

رفته بود توی مزرعه‌ی ذرت

بخوابد

آتش روشن کند

[شغال‌ها را فراری دهد]

ما هم خیال می‌بافتیم

و از خستگی زود خوابمان می‌بُرد

آفتاب پلک‌هایمان را باز می‌کرد، می‌خندیدیم

باران از تار و پود سقف زندگی‌مان رد می‌شد، می‌خندیدیم

باد چادرمان را می‌برد، باز می‌خندیدیم

اما …

یواشکی به شهر فکر می‌کردیم

تابستان تمام شد

به چهار دیواری خانه برگشتیم

به حصار مدرسه

ماهی‌ها توی آکواریوم مسیر تکراری را هزاران بار …

من مسیر دانشگاه تا خوابگاه را …

.

کرکره‌ی پارکینگ که پایین می‌آید

می‌روم توی تخت مچاله می‌شوم

پلک‌هایم را بزور در هم قفل می‌کنم

بن بست به بن بست

بغض توی گلویم ترشح می‌شود

ناخن می‌کشم روی سیمان

لکه‌های قرمز می‌چکد روی سلول‌های خاکستری مغزم

 

برای اینکه خوابم ببرد

یواشکی به این فکر می‌کنم

پدر رفته شب توی مزرعه ی ذرت بخوابد

 

#بهزاد_رحیمی

مجموعه شعر #اتاق_بےخواب

انتشارات #فصل_پنجم

@BehzadRahimi89

شعر بیوگرافی

سال آخر دبیرستان
شعر می خواندم و علوم تجربی
موسیقی گوش می دادم و
فکر می کردم، به آینده
زیر سرم
بالش پر می گذاشتم
بلکه خواب آزادی را ببینم

برای فتح آسمان آماده بودم
توی اتوبوس
جاده ها را با اشک و لبخند پرواز کردم
پا توی غربت دانشگاه گذاشتم
هیچ چیزش مثل آسمان نبود
بجز
ستاره های فیلتر دارش
ته راهرو های تاریک خوابگاه

من ساز می زدم و
چگوارا و شریعتی سیگار می کشیدند
حالم از دنیا به هم می خورد
زنگ می زدم به شهرداری
الو
شهرداری؟
هر شب کره ی زمین را می گذارم دم در
چرا بَرَش نمی دارید؟

حالا کم آورده ام
آنقدر خسته شده ام
که نه پرواز می خواهم،
نه حال دارم که از چیزی به هم بخورد
مثل کوالا
دو دستی چسبیده ام به زندگی

این زندگی لعنتی خیلی ها را کشته است

#بهزاد_رحیمی

 

برای خرید کتاب کلیک کنید

http://behzadrahimi.com/1396/07/27/اتاق-بیخواب/