شعر (( دخترانم را … )

سال‌ها پیش رفتی

وقتی جهان هنوز زیبا بود

تو

خسته شدی رفتی، تمام پرنده‌ها رفتند

بجز همین کرکس که پشت پنجره نشسته است

خسته شدی رفتی

حالا مانند رانده شده‌ای از کشور خود

از آغوشی به آغوش دیگر

پناهنده می‌شوم

آرام نمی‌گیرم، خوابم نمی‌برد

از زندگی به مرگ

از مرگ به زندگی می‌غلتم

 

زندگی بعد از مرگ را می‌شود باور کرد

زندگی بعد از عشق را نه

زندگی بعد از تو را، نه

به دخترم بگو

پدرش عاشق بوده، مادرش عاشق بوده

جد و آبادش عاشق بوده

غلط می‌کند عاشق نباشد

به دخترم بگو برای عشق بجنگد

که از روزهای سخت چند فعل ماضی می‌ماند

برای دوران پیری

 

سالی که ما عاشق شدیم

هر نگاه، هر لبخند، هر حرف

یک گناه بود، یک رابطه‌ی نامشروع

و حرامزادگانی پدید می‌آمدند

که شما اسمش را می‌گذارید شعر

 

دخترانم را آرام ورق بزنید

 

#بهزاد_رحیمی

شعر سپید – دریازده

شعر سپید:

—————

به گذشته فکر می‌کنم

بچه لاک‌پشت‌ها را

روی قایق‌های کوچک چوبی می‌گذاشتیم

و در آب رها می‌کردیم

به گذشته فکر می‌کنم و دریازده می‌شوم

 

فرمانده‌های جنگ

اگر به گذشته فکر می‌کردند

هرشب

تیر باران می‌شدند

 

#بهزاد_رحیمی

شعر – پوک شده

  • شعر سپید

استخوان‌های پوک شده از فقر

با هر شکست

متلاشی می‌شوند

اما هربار ایستاده‌ام

شعر نوشته‌ام، ساز زده‌ام

و به روی خودم نیاورده‌ام

با همین دست‌های معمولی

آن‌قدر بال زده‌ام

تا از کوچه‌های تنگ و تاریک

به کافه‌های بالای شهر

پرواز کنم

که زیر چراغ‌های نئون

دست در دستِ دختری از دنیای دیگر

بگذارم

وزیرها عوض می‌شوند

سفیرها عوض می‌شوند

فقیرها، نه!

بطور سیری ناپذیری عاشق بدست آوردن‌ام

پس نخواه کوتاه بیایم!

من

درست مثل یک آونگ

بارها از نقطه‌ی آرامشم می‌گذرم

اما نمی‌ایستم

ما برای ایستادن آفریده نشده‌ایم

 

#بهزاد_رحیمی

شعر سپید ( کشور من و تو)

ـ۱

 

حالا که دست در دست تو گذاشته‌ام

چه فرقی می‌کند

پایتخت کشورم تهران باشد یا بغداد

مسکو باشد یا لندن

بیت‌المقدس باشد یا …

 

عشق،

مرزها را از بین می‌برد

تا مرزی تازه بسازد

تو را در آغوش می‌گیرم و جهان دو تکه می‌شود

کشور من و تو، کشور دیگران

 

ـ۲

 

مهم نیست مرا با چه زبانی می‌بوسی

با چه لهجه‌ای نگاهم می‌کنی

و گناهانم را با چه عقیده‌ای می‌بخشی

باد موافق

تمام بادبان‌ها را

تمام پرچم‌ها را به شوق می‌آورد

 

ـ ۳

 

نمیدانم در مدرسه‌ای کاه‌گِلی عاشقت شدم

یا در کافه‌ای فندکت کنارم جا ماند

اما باید بدانی

من تمام تو را می‌خواهم

و تو آزادی خواه باشی یا کمونیست

باید به این اسارت شیرین تن بدهی

به این دیکتاتوری گرم و کوچک

 

ـ ۴

 

روبروی هم نشسته‌ایم قهوه می‌نوشیم

کسی چه می‌داند

شاید قرن‌ها اجدادمان مقابل هم

جنگیده ‌باشند

 

ـ ۵

 

ما شرقی‌ها

از غرب متنفر بودیم

تا اینکه فرانسوی‌ها عطر ساختند، اسپانیایی‌ها، موسیقی

زیبایی پشت سیم‌های خاردار نمی‌ماند

به گمانم

آن زمان که

فرمانده ناگازاکی را نشانه می‌گرفت

و دستور آتش می‌داد

دختری زیبا جان مردم کوکورا را نجات داده باشد

دختری شرقی که هنوز به دنبال فندک آمریکایی‌اش می‌گردد

 

#بهزاد_رحیمی

@BehzadRahimi89

ترانه، بخند این آخرین تصویر

ترانه

بخنــد این آخــرین تصــویر برام یک عمــــــر تسکینـه

بخنــدی این “خداحافــــظ” اگـــــرچه تلـخــه شیـــرینــه

 

ترانه سرا: بهزاد رحیمی

دوستم بدار

دوستم بدار

اما نه همیشه

این خط ممتد آرامش

عشق را می‌کشد

تو

فقط

گاهی دوستم داشته باش

آن‌چنان که

قطره قطره آب بچکانی

در دهان ماهی تشنه

 

#بهزاد_رحیمی

@BehzadRahimi89

شعری از بهزاد رحیمی در روزنامه ستاره صبح

📝

همیشه همین‌طور بوده‌ای

معما گونه

راز آلود

دست نیافتنی

هر بار احساس کرده‌ام به تو رسیده‌ام

پا در هزارتوی پیچیده‌تری گذاشته‌ام

هرچقدر بیشتر خودت را از من دریغ کنی

عمیق‌تر دوستت خواهم داشت

تو به واژه ها معنی تازه‌ای می‌بخشی

ای زیبای رام ناشدنی!

من اسلحه‌ام را رو به تو گرفته‌ام

نه می‌توانم بزنم

نه‌می‌توانم بگذارم بروی

شعرم را همین‌جا تمام می‌کنم

قبل از اینکه تصمیمم را بگیرم

قبل از اینکه تصمیمت را بگیری

#بهزاد_رحیمی

@behzadrahimi89

شعر – مزرعه ذرت توی اتاق

 

مثل چند شب گذشته

پدر

رفته بود توی مزرعه‌ی ذرت

بخوابد

آتش روشن کند

[شغال‌ها را فراری دهد]

ما هم خیال می‌بافتیم

و از خستگی زود خوابمان می‌بُرد

آفتاب پلک‌هایمان را باز می‌کرد، می‌خندیدیم

باران از تار و پود سقف زندگی‌مان رد می‌شد، می‌خندیدیم

باد چادرمان را می‌برد، باز می‌خندیدیم

اما …

یواشکی به شهر فکر می‌کردیم

تابستان تمام شد

به چهار دیواری خانه برگشتیم

به حصار مدرسه

ماهی‌ها توی آکواریوم مسیر تکراری را هزاران بار …

من مسیر دانشگاه تا خوابگاه را …

.

کرکره‌ی پارکینگ که پایین می‌آید

می‌روم توی تخت مچاله می‌شوم

پلک‌هایم را بزور در هم قفل می‌کنم

بن بست به بن بست

بغض توی گلویم ترشح می‌شود

ناخن می‌کشم روی سیمان

لکه‌های قرمز می‌چکد روی سلول‌های خاکستری مغزم

 

برای اینکه خوابم ببرد

یواشکی به این فکر می‌کنم

پدر رفته شب توی مزرعه ی ذرت بخوابد

 

#بهزاد_رحیمی

مجموعه شعر #اتاق_بےخواب

انتشارات #فصل_پنجم

@BehzadRahimi89

مثل کوه

شعر سپید:

مثل کوه‌ام
کوهی از درد
که وقتی دلش شور می‌زند
از چشمه‌هایش
آب شور می‌آید

مثل کوه ایستاده ام
کوهی که وقتی دلش تنگ می‌شود
هیچ چیز از تنش عبور نمی‌کند
جز مرگ

مثل کوه دوستت دارم
به من برگرد
گل سرت را
از میان بوته‌های وحشی تنم
بردار

مصاحبه با بهزاد رحیمی به بهانه چاپ کتاب (اتاق بی‌خواب)

مصاحبه با “بهزاد رحیمی” به بهانه‌ی چاپ مجموعه شعر “اتاق بی‌خواب”

در این مصاحبه سامو فلاحی یاری‌مان کرده است.

 

ـ خودتان را معرفی کنید.

بهزاد رحیمی هستم، متولد نوراباد دلفان. کارشناسی دبیری شیمی را از دانشگاه بوعلی همدان و سپس کارشناسی ارشد شیمی معدنی را از دانشگاه رازی کرمانشاه اخذ نموده‌ام. اکنون مشغول به تدریس هستم

 

ـ در کدام زمینه‌های هنری فعالیت می‌کنید؟

بهزاد رحیمی: بنده در انواع قالب‌های شعری کار می‌کنم مثل شعر سپید، ترانه، چهارپاره، رباعی و غزل. اما حرف نهایی‌ام را در قالب شعر سپید می‌زنم و در حاشیه شعر به موسیقی هم می‌پردازم

 

ـ چرا اسم “اتاق بی‌خواب” را برای کتابتان انتخاب کردید؟

بهزادرحیمی: ببینید اسم کتاب باید نمایانگر فضای کلی کتاب باشد که مخاطب درست کتاب را از قفسه کتابفروشی بردارد

“اتاق بی‌خواب” نماد زندگی مدرن است، بی‌قراری‌های شبانه روزی و استرس‌های بی‌وقفه.

 

ـ هسته‌ی اصلی اتاق بی‌خواب چیست؟

سامو فلاحی: عشق هسته‌ی اصلی شعرهای بهزاد رحیمی در اتاق بی خواب است، کتابی که هر نوع عشقی را زیر و رو می کند تا ماهیت انسان بودن را با شکستن زمان و مکان در قالب شعر سپید خلق کند، فلسفه‌ی چند هسته‌ای اتاق بی‌خواب ان را از یک کتاب تک بُعدی خارج کرده و به شخصیت‌هایی بدل می‌کند که مخاطب گاهی خود را ساعتی خراب، لاکپشتی عاشق، گوزنی تنها، یا دورتر کودک پنج ساله‌ای تصور می‌کند که بارها عاشق شده‌است.

 

ـ قبل از این کتابی را چاپ کرده‌اید؟

بهزاد رحیمی: بله، سال ۹۴ مجموعه شعر شاعران جوان دلفان را با نام سلول‌های خاکستری گرداوری و چاپ کردم.

 

ـ بنظر شما شعر چگونه باید باشد؟

بهزاد رحیمی: من شعر را به فیلم تشبیه می‌کنم، شعر باید یک ایده قوی و عوامل پشت صحنه و جلوی صحنه‌ی قدرتمند داشته باشد اما مخاطب به راحتی از آن لذت ببرد!

به دوستان تازه کار همیشه می‌گویم پیچیده نویسی فقط باعث خودفریبی می‌شود.

و باید اضافه کنم شعرهای هر شاعری از شخصیت‌ها و اتفاقات پیرامونش سرچشمه می‌گیرند که از زاویه دید شاعر روایت می‌شوند. شعر ممکن است دقیقا زندگی شاعر نباشد اما عقاید و نوع نگاه شاعر را نشان می‌دهد.

 

ـ چرا شعر سپید؟!

بهزاد رحیمی: هر کدام از انواع شعر توانایی‌ها و قابلیت‌های خود را دارند. چیزهایی که می‌خواهم بگویم به فرم سپید نزدیک‌ترند، البته ممکن است مجموعه بعدی‌ام رباعی یا چهارپاره باشد!

 

– در مورد اشعار بهزاد رحیمی بگویید.

سامو فلاحی: در اکثر شعرهای کوتاهش از تکنیک موجود در رباعی و دوبیتی استفاده کرده‌است، البته بصورت امروزی.

در شعر کوتاه فرصت کم ست و عمدتا از این فرمول استفاده می‌شود. یعنی اول مقدمه بیان می‌شود سپس نتیجه‌گیری.

بهزاد شعرهایش را مهندسی می‌کند. روند دیگری که در اکثر این شعرها دیده می‌شود این است که، ما ابتدا به دنیای رئال وارد می‌شویم و در انتها شاهد رگه‌هایی از سوررئال و پست مدرن هستیم.

 

ـ کتاب “اتاق بی‌خواب” در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران حضور دارد؟

بله، در غرفه انتشارات فصل پنجم (انتشارات تخصصی شعر)

 

ـ و جمله‌ی پایانی …

از شما بخاطر حمایت همیشگی‌تان از هنر و هنرمند سپاسگزارم

 

فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل تر است.

(چارلز بوکفسکی)